ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

سمنو پزون ...

1390/2/1 15:58
نویسنده : ندا
260 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام صد تا سلام به پسر شیطون مامانی

دیروز با هم به اولین سمنوپزون مشترک زندگیمون رفتیم.

تو هم اولین سمنوی زندگیتو خوردی، خوشمزه بود مامانی؟

تازشم کلی رفتیم برات وسایل انتخاب کردیم که هر چه زودتر پسر مامانی صاحب یه اتاق خوشگل بشه ...

الهی مامان فدات بشه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (7)

mona khaleh
1 اردیبهشت 90 16:31
سلام باجی ندایی حالت خوبه عزیزم؟ واقعاً خواهر دوست داشتنی من هستی که حدو حساب نداره از همون بچگی به خودم می بالیدم از اینکه خواهری به خوبی و مهربونی تو دارم. ندایی دیروز یکی از روزهای به یادماندنی بود روزی بود که با تمام وجودم برای کوچولوی مامانی و خاله ای کلی دعا می کردم. ندا بهترین و زیباترین زن حامله ای هستی که تا به امروز دیدم. حتماً باید عکس هایی از این دورانت بیندازی تا در آینده ابوالفضل کوچولو که اون موقع دیگه برای خودش مردی شده به مامانی مثل تو افتخار کنه. مامانی به ذوقی تو ، تو این دوره زمونه کم پیدا میشه. ایشاالله که همیشه شاد باشی ندایی دوستت دارم
خاله کوچیکش(مریم)
1 اردیبهشت 90 17:25
ســـــــــــلام ســــــــــــلام خوبی ندا جووووووووون؟ خواهر زاده ی گلمون چــــــــــــطوره؟(الهی خاله فدات شه) خوش می گذره میرین سمنو پزونو... فکر کنم که ابوالفضل به مامان و مامان بزرگش و خاله هاش بره و عاشق سمــــــــــــنو بشه@@@ وااااااااااااای انشالله میریم و براش کلی اسباب بازی های رنگو ورنگ و گگوگولی مگولی می خریم دوستتون دارم از ته قلبم از طرف خاله کوچیکش مریم به خدا می سپارمتون خدانگـــــــــــــــــــدااااااااار
ني ني
1 اردیبهشت 90 23:32
سلام وب نازي داري من مجردم ولي ميدوتم چه حسي داره بچه داشتن مواظبش باش
مامان تربچه
3 اردیبهشت 90 10:23
سلااااااام ندا جون نوش جووووونت البته من از سمنو متنفرم با دو تا نرم افزار باحال به روزم حتما به دردت می خوره
narsis
3 اردیبهشت 90 11:49
تنهایی آدما مثل یه دریا عمق داره ولی.... پر کردنش با یه لیوان محبت ممکنه........ ای کاش آدما میفهمیدند appam biaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
مریم خاله
3 اردیبهشت 90 15:55
ندا جونم چرا باز نمی نویسی از ابوالفضل کوچولو برامون دلمون تنگ شدههاااااااااااا
مریم خاله
3 اردیبهشت 90 16:10
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .